حکـــــــــــــــــــــای ت من…
حکایت کسی بود که عاشق دریا بود اما قایقـــــــــــــــــــــ ی نداشت…
دلباخته سفر بود اما همسفـــــــــــــــــــــ ر نداشت…
حکایت کسی بود که زجر کشید اما ضجـــــــــــــــــــــه نزد…
زخم داشت اما ننالیــــــــــــــــــــ ـد…
گریه کرد اما اشک نریخـــــــــــــــــت…
حکایت من حکایت کسی بود کـــــــــــــــــــــه…
پر از فریاد بود اما سکوت کرد تا همه ی صداها را بشنـــــــــــــــــــــو د
برچسب: نویسنده: s0ltaneDel تاريخ: يکشنبه 29 مرداد 1391 ساعت: 17:00
برچسب: نویسنده: s0ltaneDel تاريخ: يکشنبه 29 مرداد 1391 ساعت: 17:00
برای این که عکس العمل مردم را ببیند،خودش را در جایی مخفی کرد.
بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه٬ بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند.
بسیاری هم غرولند می کردند که این چه شهریست که نظم ندارد،
حاکم این شهر مرد بی عرضه ای است .
با این وجود هیچ کس تخته سنگ را از وسط جاده بر نمی داشت.
نزدیک غروب،مردی روستایی که پشتش بار میوه و سبزیجات بود،نزدیک سنگ رسید.
بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود آن را از وسط جاده بر داشت و در کناری قرار داد.
ناگهان کیسه ای را دید که زیر تخته سنگ قرار داده شده بود.
کیسه را باز کرد و در داخل آن سکه های طلا و یک یاد داشت پیدا کرد.
پادشاه در آن یادداشت نوشته بود:
برچسب: نویسنده: s0ltaneDel تاريخ: يکشنبه 29 مرداد 1391 ساعت: 17:00
ببينيد خودم ساختم نظر بدين ... كليك كنيد
برچسب: نویسنده: s0ltaneDel تاريخ: يکشنبه 29 مرداد 1391 ساعت: 17:00
نـمـی دونـم مـنـاسـب تـریـن حـرف ،
مـنـاسـب تـریـن حرکت
کی باید بـاشه ولی مـیـدونـم ،
جـلـوی اتـفـاق رو نباید گرفـت گـاهـی...
هـم بـهـتره اتـفـاق رو جـلو بـینـدازی
مـثـلـاً وقت رفـتـنـت کـه می شـه
یـکـبـاره بـرگـردی بگی دلـم نـمـیخـواد بــرم...
وقت رفـتـنـش کـه مـی شـه
دسـتـش رو بـگـیـری بگی دلـم نـمـیـخـواد بــری
وقـتـی یکی بـهـت میگه پـیـشم بـمـون درنـگ نـکـن ...
پـیـشـش بـمـون...
وقتی دلت می خـواد پـیـشـش بـمونی ..
غـرور نـداشـتـه بـاش . بـگـو ... دوسـتـت دارم ...
دلـم مـی خـواد پـیـشـت بـمـونـم...
بـگذار اتـفـاقِ دوسـت داشـتـن هـر چـه زودتـر بـیـفـته ...
بـگذار اتـفـاقِ دوسـت داشـتـن هـر چـه زودتـر بـیـفـته ...برچسب: نویسنده: s0ltaneDel تاريخ: يکشنبه 29 مرداد 1391 ساعت: 17:00
اونـ ـے ڪه الان مال شماست ، هلـــاڪ ما بوב....
בر حد ما نبوב پاسش בاבیم به شما....مبارڪتوטּ باشـہ !!!!
برچسب: نویسنده: s0ltaneDel تاريخ: يکشنبه 29 مرداد 1391 ساعت: 17:00
همیشه چوب دلمو خوردم چوب دلسوزیامو دل بستنمو
ازهمه نامردی دیدم ازهمه زخم زبون شنیدم
برچسب: نویسنده: s0ltaneDel تاريخ: يکشنبه 29 مرداد 1391 ساعت: 17:00